Saturday, November 22, 2008


بی اراده ای بر ویلچر نشسته را مانم
در من خصلتی است
می دانم و به انتظار می نشینم
تا به خودی خود رخ دهد.
من به قدر ضرورت تکان می خورم و بس
نظاره گر رخدادهایم بوده ام. اگر چه بزیانم باشد
و اگر چه می توانم به تلاشی اندک از ان پیش گیری کنم
انچه که زیان نام می نهمش
به سود بدلش نکرده ام
پذیرفتمش
انگونه که هست
باید و نبایدی ندارم
انچه که می گذرد
دستخوش من نیست
می گذرد سنتی است که زمانه انرا زیر و رو می سازد و هر دم شکلی تازه به خود می گیرد
و مابقی تنها ذهنیتی است که رنگ ارزو به خود بخشیده
انچه که دستاورد من شد
فلسفه زندگی است.
انگونه که حرکت شاخه های درخت
از اراده ان نیست.
از بادی است که می وزد
.


تو نفوذ کرده ای
در تاروپود انچه که یافته ام
گریزی نیست
دلبسته زندان گشته ام اکنون.
دلبسته به تو که سد راه من بوده ای . عمری
دلبسته
به انچه که پنجه هایش را یافته ام برشریان رگان نهیفم
به تکرار . چون ساحلی به زیر مد شبانه اب
به سکوت . چون محکومی در سنگینی زمان واپسین
به اجبار . همچون تولد طفلی خرد
در لقلقه ورد شبانه ام
و در صداقت از دست داده ام.
اری اعتقاد من به تو چنین است

Wednesday, August 20, 2008



ذره ای .
بی تجسم . بی ادراک .در او شناخت می دمند . روح می یابد .
تولد بایداست .
تولدی ناخواسته. نا دانسته. بایسته .
تکامل به رسم شرایط . پراکنده در زمان و مکان .
تکاپوی خواسته ها . به رخ کشیدن تواناییها.از ان خود کردن هر چیز . استقلال نتیجه غرور .
در جهانی می زیید شیشه ای . بی انکه بداند .
به زیر نگاه . به هر حرکت. هراشاره. هر فکر . نامحسوس .
کم کم خود را تنها می یابد . از او فاصله می گیرند .
حتی قادر به ابراز احساسات نیست . شاید دریابد که کسب دنیا خطایی بیش نبود .
دنیای زحمتش را به نظاره بلعیدنشان می نشیند .
گویی که نیست . حتی از سوی نزدیکانش.
نمرده و مرده اش می پندارند.
رها شده . در گورش می نهند.
شاید به اصل خویش رسیده اما غربتی دارد در خط زمان .
به حساب می کشند .
چهارچوبه ای نهاده بودند که ندید.
یافته های او جز این بود .

Friday, August 1, 2008


تمام هستی ام را حلقه ای معنا بخشیده . دلبسته بودن
و نگاهم به جستجوی لکه های رنگ روی یک بوم باز می ماند
شاید بتوان التهاب به کپک نشسته و سرباز نموده 38 سال گذران بی معنی را
در زیر خروارها خاک وخاطره باز خوانی کرد.
شاید بتوان عشق را در فضایی محبوس در اپارتمانی 60 متری در این شهر دود الود معنایی یافت.
چه بسیار زمانها که به انتظار نوشیدن یک چای در اطاقی اداری به هدر رفته اند
و سالها در پی شمارش تعداد موهای سپید به غبطه خواهند انجامید.
بوی خاک بیدارم کرده
وصدای رود
خروشانم.
اهای کودکی من که به رعایت نظم و نمره گذشتی
و ای جوانی من که به نظاره جنگ و جنازه سپری کردمت
من اینک چونان نوباوه ای
به بازی زمانه ریشخند می زنم.
شاید …. .

Tuesday, July 22, 2008


بی تفاوت به رنگها و طرحها
حتی بی تفاوت به واژگانی که از من میگریزند
سرگرم لحظه های بی حسی ام
همچون تخته سنگی در سراشیب سقوط
چه اهمیت دارد
باد از هرسو که بوزد.

Friday, May 23, 2008

سیاه و سپید
سایه و نور
رنگ و بی رنگ
خالی و پر
لکه لکه
لکه لکه چشمهایت
روزن روشن مغزت
عادت کرد
رفته رفته لکه ها
دیدگه ات غارت کرد.

Monday, May 19, 2008


به دنیا امدم
چشم گشودم و دیدم فشرده در اغوش گرم توام
شیره وجودت می بخشیدی
صدای قلبت ارامش وجودم شد و
زمزمه لبانت لالایی روحم
ونگاهم ا ز نگاه تو ارام گرفت
پر مهر دستانم گرفتی و چه بسیار
به رهم نه هموار بردی
و من
از اب و گل درامدم اکنون .
خمیده و تنها
نشسته بر سجاده معنی
رها شده مانده ای و دل خوش خاطراتی .
و من
لبریزم
شاید از درد نان . شاید درد بی دردی
چشم بسته ام بر حضورت. نیازت. تنهاییت و خاطراتم
گویی به چشم بسته به نظاره داس زمانه ام و
گندم زردت.
گویی صدای صنعت این شهر برده ز یادم
لالایی قلبت.
به رسم این زمانه
خو گرفته ام به ریزش هر برگ
. فرزند . مادر . پدر.
بهار . تابستان . پاییز . زمستان .
زندگی . گذران و مرگ.
خسته ام .
خسته ام و تنها
خسته ام از تکرار بیهوده این تاریخ
و تنها
به تنهایی تو و سجاده ات
به تنهایی فرزندم.
به تنهایی ما.
.